حسن حسن زاده آملى

198

هزار و يك كلمه (فارسى)

و گاهى چشم برهم گذاشته است و چيزها مىبيند در عالم رؤيا ، پس باصره آن قوّهء باطنه است كه اين چشم آلت دست او است كه اگر بخواهد اجسام خارجى را درك كند محتاج است چشم را گشوده مواجه با جسم نورانى نگاه دارد . همچنين گوش و ساير اعضا در عالم خواب در كارند . دليلى دارد كه خداوند ممكن نيست مشعر داشته باشد ؛ زيرا كه ديدن به چشم توقّف بر اين دارد كه سياهى و سفيدى و عدسى چشم موجود بوده جسمى نورانى در مقابل واقع باشد و آن جسم به واسطهء نور در چشم اثر كند و يك نوع فشارى از دور وارد آورد . و خداوند منزّه است از اين كه جسمى باشد كه محاذى با جسم ديگر شود و منزّه است از اينكه نور بر او تأثير و فشارى وارد كند . اما گوش صدا را چطور مىشنود ؟ اين به معيّت هواست كه هوا جسمى است يك طرفش در گوش است و يك طرفش در حلق و دهان شماست و شما تنفّس مىكنيد . وقتى شما سخن گفتيد و تكلّم كرديد از حركت حلق و دهان شما هوا حركت و تموّج پيدا مىكند ، همانطور كه وقتى سنگ در آب انداختى آب موج مىزند و از محلّ افتادن سنگ تا كنار حوض دائره بر دائره درست مىشود همين طور در هوا در اطراف دهان گوينده موجها حاصل مىشود تا حركت وارد گوش انسان مىشود ، و آن موجها فشار بر استخوانهاى گوش وارد مىآورد انسان صدا را مىشنود . امّا خداوند كى ممكن است جسمى باشد و در يك طرف نشسته يا ايستاده صداى خارج از دهان‌ها به واسطه هوا در گوش او فشار وارد آورد ، حاشا و كلا كه چنين توهّمى درباره حقّ اصلا تصوّر نشود . و همچنين قوهء ذائقه و شامّه عبارت است از تأثيرى كه اجزاى اطعمه يا اجزاى منتشره از چيزهاى خوشبو مثلا اجزايى كه از شيشه عطر يا مشك لا ينقطع ساطع مىگردد و بالا مىآيد وارد بينى مىشود و در آن تأثير مىكند ؛ اينجا هم بايد گفت : ممكن نيست كه خداوند عالم بينى و زبان داشته باشد . بعد از اين گوئيم : حكما گفته‌اند : « موجد شىء فاقد شىء نيست » يعنى : خشك ابرى كه بود ز آب تهى * نايد از وى صفت آبدهى